رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

love

خوشبختی مگه غیر از دست بابا هلو هست ؟   خوشبختی مگه غیر از شیرین زبونی تو نازنینم هست ؟ خوشبختی مگه غیر از دویدن تو هست ؟ خوشبختی مگه غیر از بالا و پریدن از سر و کول ما هست ؟ نه عزیزم ... خوشبختی یعنی قام قام کردن تو با  ماشینت ... خوشبختی یعنی  به به در موقع غذا خوردنت ... خوشبختی یعنی لالا  وقتی خوابت میاد ... خوشبختی یعنی ناخود آگاه بپری بغل ماما ! خوشبختی یعنی لوس کردن ....یعنی نوازش کردن ...یعنی گریه ...یعنی خنده ...یعنی دویدن ... ....یعنی تو  ...یعنی بابا ! خوشبختی یعنی داشتن موجودی برای ثبت برکات خدا . خوشبختی یعنی من ٬  تو ...
6 مرداد 1393

3 سالگرد ازدواجمون

شوهرم ٬ هلوی مهربونم   عطر گل فراموشم نشده. چشمانم ، آنقدر به چشمک زدنهای ستارگان عادت نکرده که ستاره همیشه روشن باورش نشه! آنقدر بوی پاکی می‌دی که ایمان اوردن به رایحه‌ات، آسونه... آنقدر روشنی که در خواب ، باچشمان بسته هم میشه تو را دید!  همیشه غرق در روکوعتم . امسال شیرین تر از سال پیشم . با تو ...با پسرم   . رضایم به رضای اوست . همونی که من رو به نام تو رقم زد  و از بهشت  ٬ کودکی به ما هدیه کرد ناب . قدر هم رو بدونیم تا دیر نشده . دوست ندارم برای هم عادی بشیم ..دوست دارم همیشه برای هم  تازه باشیم ..درست مثله روز اول  و چه حس خوبی داره این حس &...
6 مرداد 1393

تواد بابا حسن و دکتر اسلامی و دیدار با دوست عزیزمون راجر و لیزا

 سلام  سلام خوبید دوستان ؟    29 تیر ماه تولد بابا حسن بود و ما شب همگی   خونه مامان اینا دعوت بودیم و خوش گذشت و رادوین عشقم هم  با اراد کلی بازی کرد .  اراد 7 ماهگیش تموم شد   امیدوارم که سالیان سال   زنده باشی  (بابا حسن)  چهارشنبه ایی هم جلسه خونوادگی  خونه مادرشوهری بود و کل فامیل همه جمع شده بودن  تا یه دید و بازدیدی بشه  و رادوین هم اون وسط ها شیطونیش گل کرده بود .   پنجشنبه ایی هم راهی تهران شدیم  و رادوین  گذاشتم پیش مادرشوهری . چون زود رسیده بودیم با احسان رفتیم بازار تجریش  به گشت و گذار  و ساعت 2:30 رفتیم ...
5 مرداد 1393

سفر به تنکابن (شهسوار)

 سلام سلام سلام  خوبید دوستان   رادوین عشق و نفسم هم خیلی خوبه   هفته یگذشته  خیلی بهمون خوش گذشت .   چهارشنبه ایی سوسن جون شام دعوتمون کرد خونشون و همه دوستان اونجا جمع بودیم و دور هم کلی گفتیم و خندیدیم و پانتومیم  بازی کردیم . و رادوین  هم در حال بازی با گوشی بود  و سر ساعت خوابش که شد  بردم تو اتاق و خیلی اروم و ساکت لالا کرد  پنجشنبه  ایی هم  فامیلهای بابا احسان  عمه و عموها هم با عروس و داماد  نزدیک به 50 60 نفر  دور هم تو رستوران اقای ارازخانی  جمع شده بودن و افطاری میدادن .   شب خیلی خوبی بود  کلی شاد و بودیم و در کنا...
30 تير 1393

روزهای قشنگ اخر تیرماه

پسرم تو سن  25 ماه  و 15 روزگی  دنس  میکند ( میرقصد ! ) عاشق  میوهای فصل و هلو  شلیل و گیلاس ....  است . دنیای من مخلص  چلوکباب  با مقداری کره در زیر برنج . کودکم ماست میوه دوست ندارد و تنها  ماست سفید  برایش ماست است . نازنین یگانه ام ٬ صبحانه  کورن فلکس  و(نون و عسل و تخم مرغ و خرما ) رو به هر چیزی ترجیح می دهد . رادوین  من در هنگام  عکس  گرفتن  به راحتی ژست میگیرد ... کودکم  بزرگ  شده است . آبی آسمانم   رو به فردا ست . شیفته ی آب بازی در هوای گرم است و البته عاشق دوش ! شازده ام به روی هر بلندی که باستید ...
24 تير 1393

یه گردش خاص

     سلااااااااام سلاااام خوبید ؟ رادوین عسلم خوبی مامان ؟  18 تیر ماه  سالگرد  اشنایی من و احسان  بود و الان 4 سال از اون روز قشنگ داره میگذره   18 تیر ماه بود که استاد موسیقی ام احسان  منتظر جواب مثبت   بود  .    این خاطره رو  هر سال   تو تاریخ 18 تیر ماه ثبت میکنم  چون برام روز قشنگ و خاطرانگیز هست .  احسان خان   ازم خواست که با هم بریم جاده الموت  و دنبال تک درخت میگشت  و بالاخره زیر  تک درخت نزدیک رجایی دشت  نشستیم و مشغول  صحبت کردن و بالخره احسان حرف دلش رو زد   و منم کلی کلاس گذاشتم و  گفتم بعدا  ...
20 تير 1393

سفر غیر منتظره و دوستی با راجر

 سلااااااااام دوستان خوبید خوشید؟  روز  پنجشنبه  حس حالی نداشتم  دوست داشتم که همش تو خونه باشم  رادوین هم در  حال شیطونی بود از 6 صبح  بیدار شده بود و همش میگفت Go down.    پدر شوهری اومد بالا  و بردش  پایین تو حیاط  تا بازی کنه.   بعد همش به پدر شوهری میگفت حسسسسسسین   به من هم میگفت میمینا (رومینا) بیا قربونت بشم عسلم .  داره به شمعدونی ها اب  میده .    محصولات باغچه مون  گوجه و فلفل   تا اینکه  سونیا جون زنگ زد و  گفت فردا  ناهار ببریم بیرون و به گشت و گذار . و روز جمع...
15 تير 1393

غم رفتنت برامون سخت بود

سلاممممم دوستای عزیزم   این پست  یه خورده شاید ناراحت کننده باشه .   اصلا  حال روحی خوبی ندارم ولی خودم اینقدر قوی هستم که  بتونم از پس  این مسئله ناراحت کننده بر بیام .     دیروز شبنم عزیزم   از دوستای خوب  نی نی وبلاگیم بهم اس مس داد که گفت  فرشتمون اسمونی شد . واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدای من اون لحظه   داشتم  میمردم . نمیتونستم تصور کنم   که گلشید نازمون دیگه بینمون نیست   هر کاری کردم نتونستم باهاش تماس بگیرم چون  خیلی حالم بد بود   تا اینکه شب  رفتم وبلاگش  همین که عکسش رو دیدم دیگه  دست خودم نبود همینطور گ...
11 تير 1393

پایان 25 ماهگی

نمیدونم چه جوری بگم پسرم چجوری بگم که از روزی که در بدنم ریشه گرفتی روز من رو عوض کردی . خط زندگی م رو پر رنگ تر کردی و ناخوشی ها  رو  کم رنگ تر . پسرم ، ممنونم که  خواب شبم  رو ازم گرفتی .. ممنونم که   تنهایی  برای من بی معنی کردی . معنی ترس و دلهره  در کتاب لغات مغز من تعریفی نو دارد و آن  ، لحظه ای بدون تو  بودن است . ممنونم که روزگارم رو پر کردی . ممنونم که مامان رو جوون کردی . ممنونم که نور و عشق رو با خستگی توام کردی . نوگل باغ بهشتم  ،ممنونم به خاطر خستگی های روزانه ام . ممنونم به خ...
9 تير 1393